تلنگر تا دیر نشده اقدام کنیم️ با ما همراه شوید در tarke

دسته بندی: دسته‌بندی نشده
9 بازدید

تلنگر

تا دیر نشده اقدام کنیم️

با ما همراه شوید در

‍ نسل سوخته (داستان واقعی)
قسمت۴۱

ماشین رو خاموش کردیم … شب وسط بیابان سوز سردی می اومد … صادق خوابش برد و آقا مهدی کتش رو انداخت رو ی پسرش و من، توی اون سکوت و تاریکی… غرق فکر بودم … یاد آیه قرآن که می فرمود … چه بسا کاری که ظاهر خوبی داره اما شر شما در اونه
خدایا … من درخواست اشتباهی داشتم و این گم شدن … تاوان و بهای اشتباه منه؟ … یا در این اومدن و گم شدن حکمتیه؟
محو افکار خودم … که آقا رسول و آقا مهدی … شروع به صحبت کردن … از خاطرات جبهه شون و کارهایی که کرده بودن … و من در حالی که به در تکیه داده بودم … محو صحبت هاشون شده بودم … گاهی غرق خنده … گاهی پر از سوز و اشک

ـ آقا مهدی … تلخ ترین خاطره اون ایام تون چیه؟
هنوزم نمی دونم چی شد که اون شب … این سوال رو پرسیدم … یهو از دهنم پرید … اما جوابش، غیر قابل پیش بینی بود
حالتش عوض شد … توی اون تاریکی هم می شد … بهم ریختن و خیس شدن چشم هاش رو دید …
ـ تلخ ترین خاطره ام … مال جبهه نبود … شنیدنش دل می خواد … دیدن و تجربه کردنش
ساکت شد
ـ من دلش رو دارم … اما اگر گفتنش سخته … سوالم رو پس می گیرم
سکوت عمیقی توی ماشین حاکم شد …منماز اینکه چنین سوالی پرسیده بودم … خودم رو سرزنش می کردم … که
ظهر بود … بعد از کلی کار … خسته و کوفته اومدیم نهار بخوریم … که باهامون تماس گرفتن
صداش بدجور شروع کرد به لرزیدن

ـ اون ایام … هر چند جمعیت خیلی از الان کمتر بود … اما اتوبوس ها تعدادشون فوق العاده کم تر بود … تهویه هم نداشتن … هوا که یه ذره گرم می شد … پنجره ها رو باز می کردیم … با این وجود توی فشار جمعیت … بازم هوا کم می اومد … مردم کتابی می چسبیدن بهم … سوزن می انداختی زمین نمی اومد … می شد فشار قبر رو حس کرد …
ظهر بود … مدرسه ها تعطیل کرده بودن … که با ما تماس گرفتن … وقتی رسیدیم به محل
اشک، امانش رو برید
ـ یه نفر از پنجره ککتل مولوتف انداخته بود تو … همه شون ایستاده … حتی نتونسته بودن در رو باز کنن … توی اون فشار جمعیت … بدون اینکه حتی بتونن تکان بخورن … زنده زنده سوخته بودن … جزغاله شده بودن … جنازه هاشون چسبیده بود بهم … بچه ابتدایی هم توی اتوبوس بود

خیلی طول کشید تا آروم تر شد … منم پا به پاشون گریه می کردم..
ـ بوی گوشت سوخته، همه جا رو برداشته بود … جنازه ها رو در می آوردیم … دیگه شماره شون از دست مون در رفته بود… دو تا رو میاوردیم بیرون … محشر به پا می شد … علی الخصوص اونهایی که صندلی هم آب شده بود و ریخته بود روشون … یکی از بچه ها حالش خراب شده بود … با مشت می زد توی سر خودش..
فرداش حکم مأموریت اومد … بهمون مأموریت دادن، طرف رو پیدا کنیم …
نفس آقا مهدی که هیچ … دیگه نفس منم در نمی اومد

ـ پیداش کردید؟ …
تمام وجودش می لرزید …
ـ پیداش کردیم … یه دختر بود … به زور سنش به 16 می رسید … یکم از تو بزرگ تر
نفسم بند اومد … حس می کردم گردنم خشک شده … چیزی رو که می شنیدم رو باور نمی کردم
ـ خدا شاهده باورم نمی شد … اون صحنه و جنازه ها می اومد جلوی چشمم … بهش نگاه می کردم … نمی تونستم باور کنم … با همه وجود به زمین و زمان التماس می کردم… اشتباه شده باشه

برای بازجویی رفتیم تو … تا چشمش به ما افتاد … یهو اون چهره عادی و مظلوم … حالت وحشیانه ای به خودش گرفت… با یه نفرت عجیبی بهم زل زد و گفت … اگر من رو تیکه تکیه هم بکنید … به شما کثافت های آدم کش هیچی نمیگم … من به آرمان های حزب خیانت نمی کنم
می دونی مهران؟ اینکه الان شهرها اینقدر آرومه … با وجود همه مشکلات و مسائل … مردم توی امنیت زندگی می کنن … فقط به خاطر خون شهداست … شرافت و هویت مردم هر جایی به خاکشه. ولی شرافت این خاک به مردمشه … جوون های مثل دسته گل … که از عمر و جوونی شون گذشتن

این نامردها، شبانه می ریختن توی یه خونه … فردا، ما می رفتیم جنازه تکه تکه شده جمع می کردیم …
توی مشهد … همون اوایل … ریختن توی یکی از بیمارستان * … بخش کودکان … دکتر و پرستار و بچه های کوچیک مریض رو کشتن … نوزاد تازه به دنیا اومده رو توی دستگاه کشتن … با ضرب … سرم رو از توی سر بچه کشیده بودن… پوست سرش با سرم کنده شده بود …
هر چند ، ماجرای مشهد رو فقط عکس هاش رو دیدم … اما به خدا این خاطرات … تلخ ترین خاطرات عمر منه … سخت تر از دیدن شهادت و تکه تکه شدن دوست ها و همرزم ها … و می دونی سخت تر از همه چیه؟ اینکه پسرت توی صورتت نگاه کنه و بگه: مگه شماها چی کار کردید؟ … میخواستید نرید … کی بهتون گفته بود برید؟

️ادامه دارد…

tarke gonah

دیدگاه‌ها برای تلنگر تا دیر نشده اقدام کنیم️ با ما همراه شوید در tarke بسته هستند
etheporne