سنگ صبورغروب بود،پاییز تازه قدم بر این صفحه از زندگی ام گذاشته بود ؛ عجیب بود…گویا همه

دسته بندی: دسته‌بندی نشده
29 بازدید

سنگ صبور

غروب بود،پاییز تازه قدم بر این صفحه از زندگی ام گذاشته بود ؛ عجیب بود…گویا همه چیز رنگ دیگری داشت؛آمدنش را میتوانم به نهادن عینکی بر چشمانم تشبیه کنم.عینکی که زندگی را آتشین میبیند،وقتی آنرا بردیدگانم گذاشتم،همه چیز راهمانند
گداخته هایی از آتش می دیدم.
درختانی را دیدم که گویا میوه آتشین دارند،زرد…نارنجی…گویا آن عینک جدا ازرنگهای آتشین چیزی نمی بیند.
جای جایِ زندگی را مجنون می دید؛ همه چیز دلگیر بود.ازکوچه باغ تکیده کودکی ام گرفته،تا غروب آتشین ساحل…
کاش می شد بدانم آن لیلی که بوده که این چنین همه رامجنون خودش کرده؟!..چنانکه گویا از ادامه زندگی صرف نظر کرده اند؛شاخه های خشکیده…خش خش برگها…غروب غم انگیز ساحل…همه وهمه خبر از وجود لیلایی زیباروی می دادند که دل از آنها ربوده بود…چه میکشید عینک که اینهمه غم را بردیدگانش به دوش می کشید؟!…
عینک را از چشمانم برداشتم،به آن خیره شدم تا بردباری رادر وجودش بیابم،دستم لرزید؛عینک ازدستم افتاد…وآن سنگ صبور،شکسته شد…
انشا میخوای؟

دیدگاه‌ها برای سنگ صبورغروب بود،پاییز تازه قدم بر این صفحه از زندگی ام گذاشته بود ؛ عجیب بود…گویا همه بسته هستند
etheporne