‍ نسل سوخته (داستان واقعی) قسمت۴۲ یکی از رفیق هام … نفوذی رفته

دسته بندی: دسته‌بندی نشده
7 بازدید

‍ نسل سوخته (داستان واقعی)
قسمت۴۲

یکی از رفیق هام … نفوذی رفته بود … لو رفت … جنازه ای به ما دادن که نتونستیم به پدر و مادرش نشون بدیم …
ما برای خدا رفتیم … به خاطر خدا … به خاطر دفاع از مظلوم رفتیم … طلبی هم از احدی نداریم … اما به همون خدا قسم … مگه میشه چنین جنایت هایی رو فراموش کرد؟ … به همون خدا قسم … اگه یه لحظه … فقط یه لحظه … وسط همین آرامش … مجال پیدا کنن … کاری می کنن بدتر از گذشته …

شب، تمام مدت حرف های آقا مهدی توی گوشم تکرار می شد … و یه سوال … چرا همه این چیزهایی که توی ده روز دیدم و شنیدم … در حال فراموش شدنه؟ … ما مردم فوق العاده ای داشتیم که در اوج سختی ها و مشکلات … فراتر از یک قهرمان بودند … و اون حس بهم می گفت … هنوز هم مردم ما … انسان های بزرگی هستند … اما این سوال، تمام ذهنم رو به خودش مشغول کرده بود …
صادق که از اول شب خوابش برده بود … آقا مهدی هم چند ساعتی بود که خوابش برده بود … آقا رسول هم …
اما من خوابم نمی برد … می خواستم شیشه ماشین رو بکشم پایین … که یهو آقا رسول چرخید عقب …

ـ اینجا فصل عقرب داره … نمی دونم توی اون منطقه هستیم یا نه … شیشه رو بده بالا … هر چند فصلش نیست اما غیر از فصلش هم عقرب زیاده …
فکر کردم شوخی می کنه … توی این مدت، زیاد من و صادق رو گذاشته بودن سر کار …
اذیت نکنید … فصل عقرب دیگه چیه؟ …
ـ یه وقت هایی از سال که از زمین، عقرب می جوشه … شب می خوابیدیم، نصف شب از حرکت یه چیزی توی لباست بیدار می شدی … لای موهات … روی دست یا صورتت … وسط جنگ و درگیری … عقرب ها هم حسابی از خجالت مون در می اومدن … یکی از بچه ها خیز رفت … بلند نشد … فکر کردیم ترکش خورده … رفتیم سمتش … عقرب زده بود توی گردنش … پیشنهاد می کنم نمازت رو هم توی ماشین بخونی …

شیشه رو دادم بالا و سرم رو تکیه دادم به پنجره ماشین … و دوباره سکوت، همه جا رو فرا گرفت … شب عجیبی بود …
نفهمیدم کی خوابم برد … اما با ضرب یه نفر به پنجره از خواب بیدار شدم … یه نفر چند بار … پشت سر هم زد به پنجره … چشم هام رو باز کردم … و چیزی نبود که انتظارش رو داشتم …
صورتم گر گرفت و اشک بی اختیار از چشمم فرو ریخت … آروم در ماشین رو باز کردم و پا روی اون خاک بکر گذاشتم …
حضور برای من قوی تر از یک حس ساده بود … به حدی قوی شده بود که انگار می دیدم … و فقط یه پرده نازک، بین ما افتاده بود … چند بار بی اختیار دستم رو بلند کردم، کنار بزنمش … تا بی فاصله و پرده ببینم … اما کنار نمی رفت … به حدی قوی … که می تونستم تک تک شون رو بشمارم … چند نفر … و هر کدوم کجا ایستاده …

پام با کفش ها غریبی می کرد … انگار بار سنگین اضافه ای رو بر دوش می کشیدند …
از ماشین دور شده بودم که دیگه قدم هام نگهم نداشت … مائیم و نوای بی نوایی … بسم الله اگر حریف مایی …
نشسته بودم همون جا … گریه می کردم و باهاشون صحبت می کردم … درد دل می کردم … حرف می زدم … و می سوختم … می سوختم از اینکه هنوز بین ما فاصله بود… پرده حریری … که نمی گذاشت همه چیز رو واضح ببینم …

شهدا به استقبال و میزبانی اومده بودن … ما اولین زائرهای اون دشت گمشده بودیم …
به خودم که اومدم … وقت نماز شب بود … و پاک تر از خاک اون دشت برای سجده … فقط خاک کربلا بود …
وتر هم به آخر رسید …
الهی عظم البلاء …
گریه می کردم و می خوندم … انگار کل دشت با من هم نوا شده بود … سرم رو از سجده بلند کردم … خطوط نور خورشید … به زحمت توی افق دیده می شد …

غیر قابل وصف ترین لحظات عمرم … رو به پایان بود … هوا گرگ و میش بود و خورشید … آخرین تلاشش رو … برای پایان دادن به بهترین شب تمام زندگیم … به کار بسته بود … توی حال و هوای خودم بودم که صدای آقا مهدی بلند شد …
مهران …
سرم رو بلند کردم … با چشم های نگران بهم نگاه می کرد… نگاهش از روی من بلند شد و توی دشت چرخید …
رنگش پریده بود … و صداش می لرزید … حس می کردم می تونم از اون فاصله صدای نفس هاش رو بشنوم …
توی اون گرگ و میش … به زحمت دیده می شد … اما برعکس اون شب تاریک … به وضوح تکه های استخوان رو می دیدم … پیکرهایی که خاک و گذر زمان … قسمت هایی از اونها رو مخفی کرده بود … دیگه حس اون شبم … فراتر از حقیقت بود …

از خود بی خود شدم … اولین قدم رو که سمت نزدیک ترین شون برداشتم … دوباره صدای آقا مهدی بلند شد …

️ادامه دارد…

tarke gonah

دیدگاه‌ها برای ‍ نسل سوخته (داستان واقعی) قسمت۴۲ یکی از رفیق هام … نفوذی رفته بسته هستند
etheporne